سلام دوستان ...... شرمنده که دیر شد و شرمنده که کم بهتون سر می زنم ...... یه مدت ما رو ببخشید ....... امتحانهای سال سومی ها رو زندگی ما هم تاثیر گذاشته
....... مثلا من اجازه ندارم تو اتاقم کامپیوتر رو شن کنم
...... چون آبجی خانومتو اتاق بغلی دارن درس می خونن
........ هر کس مایله بیاد با هم رساله ای در باب حقوق از دست رفته ی برادر بزرگتر ها بنگاریم
...... ( شرمنده یه هوا خط تو خط شد
) ..... خلاصه اگر دیر به دیر سر زدیم و یا دیر به دیر آپ کردیم بدونید واسه خرج کافی نت هاست
........
چهارشنبه سالروز آزادسازی خرمشهر است و کافی است ماجرای اون روز و اون عملیات رو از یه نفر بشنویم تا ایمان پیدا کنیم که خرمشهر رو فقط خدا آزاد کرد ...... و البته غیرت و همت و ایمان ولاور مردهایی که تا آخرین قطره ی خونشون برای آزادی وطنشون تلاش کردند .......... این ماجرا رو چند وقت پیش تو یه وبلاگی خونده بودم که یادم نیست کدوم وبلاگ بود ( این چند وقت که می کم یه چیزی تو مایه های ۷-۸ ماه پیشه ) به هر حال خیلی باهاش حال کردم و به ایرانی بودم حسابی افتخاریدم !!!!!
با اجازه ی اون نویسنده ی اون وبلاگ که یادم نیست کیه !!!! :
یکی از همرزمامون که بچه خرمشهر بود تعریف می کرد :
می گفت : وقتی عراقیها وارد خرمشهر شدن خیلی جنایت کردن .از کشت و کشتار پیرو جوان و زن و بچه ها تا به تجاوز به دختران و مادران با عفت .از هیچ عمل وحشیانه ای کم نذاشتن .می گفت : من که این ها رو باچشم خودم می دیدم خیلی می ترسیدم چون خواهرم توی چندتا کوچه پایین تر از ما زندگی می کرد .و اون هم آدمی نبود که خیلی راحت زندگیش رو ول کنه و بره .
با عجله رفتم سراغش .وقتی به در خونه شون رسیدم با عجله با مشت به در می کوبیدم که زودتر در رو باز کنه .
وقتی در رو باز کرد بهش گفتم : پس چرا هنوز راه نیفتادید !دشمن دیگه وارد شهر شده .... پس چرا منتظرید !خواهرم گفت : علی رفته . هنوز بر نگشته . منتظر اونیم .علی دامادمون بود . از اون آدمهای کله شق .گفتم : شما جمع کنید برید اون هم می آد .
گفت : حالا بعدآ می ریم .هرچی اصرار کردم فایده نداشت . من هم باید با بچه محلامون می رفتم خط .این بود که ولش کردم بحال خودش و رفتم .دشمن وارد شهر شده بود و وحشیانه می اومد جلو .ما هم از صبح تا ظهر مدام با عراقیها در تعقیب و گرزبودیم .
دیگه دشمن به محل ما رسیده بود .من خیلی نگران خواهرم بودم .سر محلمون که رسیدم یه چیز دیدم که داشتم شاخ در می آوردم .
خواهرم با دوتا کوچلوهاش یه جیپ ۱۰۶ گیر آورده بودن .بچه ها گلوله می اوردن میدادن مادرشون اون هم چادرش رو بسته بود به کمرش و مدام شلیک می کرد .غرور همه وجودم رو گرفته بود .باعجله رفتم وسراغ علی روگرفتم .خواهرم که من رو دید اشکش سرازیر شد و گفت علی هنوز نیومده .بهش گفتم ازش برات خبر می گیرم از دوستاش سراغش روگرفتم گفتن که شهید شده ....
علی یارتون
