هشدار ..........
آرام بخوای بسیجی من . آرام بخواب پاسدار بی سر من آسوده بخواب سرباز تکه تکه شده من در میان این بیابان بی سر و صدا و آرام ، میان این همه مین پاکسازی نشده و سیمهای خاردار ، مهمات و اسلحه ........... آرام بخواب عزیز من .
میان این خاکریزهای آرام و خاموش بدور از زرق و برق شهرها بین این تکه های انفجاری میان کانالهایی انبوه از مهمات ......... آرام بخواب همراه من ، ای عزیز تر از جان ، آرام بخواب که آسایش و راحتی فقط در بطن همین بیابانهاست .
بسیجی ، به نظر من همین جا که هستی باش . اصلا طرف شهر نیا وگرنه آنچنان دلت می گیرد که از آمدن پشیمان می شوی ...... شما اینجا خوابیده اید و در شهر برای پست و مقام و پول و بنز و ویلا بر سر هم می زنند . شما اینجا خفته اید و حال آنکه در شهر عده ای از اسمتان نردبان ساخته اند . عزیز من ؛ چندین سال در سرمای زمستان و گرمای تابستان بیابان فکه آرمیده ای .......... چندین سال است که سر از سجده ی نماز عشقت بر نداشتی و من پس از آن روز تلخ پذیرش قطعنامه که از اینجا رفتم ...... دیگر پس از سالها دوری به دیدار تو آمده ام . با چشمانی پر از اشک بر سر این خاکریز بین خمپاره ها و گلوله های آر . پی . جی . و مهماتی که این طرف و آن طرف افتاده اند . نشسته ام و به تو می نگرم ؛ ای استخوان در هم شکسته که هنوزچفیه ی خونی پوسیده بر گردنت مانده ؛ با من سخن بگو !

***
در عشق نمی توان زبان بازی کرد
باید ایستاد ؛ جا نبازی کرد ........
از روی شهید شرمتان باد ! مگر
با حرمت لاله می توان بازی کرد ؟

علی یارتون