تبليغاتX
جوجه بسیجی

جوجه بسیجی

کی به کیه ...

هو الشهید

سلام دوستان عزیز .

دیشب تلویزیون یه چیز جدید رو کرد . البته شاید هم جدید نبود و من اواین باری بود که می دیدم .

صحبتهای یکی از همراهان شهید کاظمی که در آخرین لحظات ضبط کرده بود . عجیب است که نوار نسوخته بود . صداش آروم بود . نه لغزشی داشت نه بغض فرو خورده ای ، هیچ رگه ای از ترس هم توش شنیده نمی شد :(( بسم الله الرحمن الرحیم . الان ساعت نه و سی دقیقه است و حدود یک ساعت و نیم می شه که هواپیما رو هواست . هواپیما موتور نداره و ما داریم با سلام و صلوات تو ارومیه فرود میایم ............ ))

تو هوا ، بدون امید چندانی به زنده موندن ، چه آروم و مطمئن ! چه بی تفاوت نسبت به چیزی که در پیش رو داشتند . بی هیچ تعلقی به این دنیا . شاید بشه گفت چه عشقی!!

سه شنبه ی هفته ی پیش ولنتاین بود ...........

از یکی از این بچه هایی که در به در دنبال یه کادوی خوب واسه عشقش !!!!! می گشت پرسیدم : اصلا این ولنتاین چه مفهومی داره ؟ چه محتوایی داره؟

با یه نیشخند گفت : روز سرکار گذاشتن دخترها واسه این که خیال کنن خیلی معشوقند !!!!!!!!!

از یکی از دختر ها همین سئوال رو پرسیدم . با یه جو گرفتگی خاصی گفت : روز عشاقه ! روز تداوم عشق !!!!!!!
این عشقی که اینها می گن چیه؟ اصلا می شه اسم عشق رو روش گذاشت ( مسلما نه ! ) پسره می خواد دختره رو سر کار بزاره ! دختره می خواد به عشق سر کاری و پوچ تداوم ببخشه !!!! شاید هم بر عکس ( تازگی دخترها هم یاد گرفتن یه پسر رو سر کار بزارن !! )

این عشق اینها در واقع یه هوس پوچ دو سه روزه است . عشقی بی مفهوم و بی محتوا ...............

وقتی عشق اینها رو می بینم ، روحم پر می کشه و می ره خط مقدم . یاد بسیجی 13 ساله ای می افتم که به خاطر عشقش می شه اسوه ی یه ملت . می شه رهبر یه ملت .

یاد بسیجی هایی می افتم که شبهای علمیات ، اون وقتهایی که زمین پاکسازی نشده بود ، با عشق می شن پل بقیه .......... چه نیرویی جز عشق می تونه اینجوری باعث حماسه آفرینی بشه ؟ چه عشقی می تونه همچین نیرویی داشته باشه ؟ شاید این عشق عظیم و واقعی و پر معنا واسه خیلی ها گنگ باشه . شاید خیلی ها نتونن این عظمت رو درک کنن .

ولی دیگه می تونن مصداق زمینی اش رو که درک کنن !!!!!!

بسیجی های اون زمان چون عاشق یه عشق حقیقی بودن ، چه جوری عاشق شدن رو بلد بودند . می دونستند باید عاشق کی بشن یا چه جوری عاشقش بشن . می دونستند که چه جوری باید حرمت عشقشون رو نگه دارن . عشق اونها مایه ی نزدیکتر شدنش بود به معشوق حقیقی . نه مانعی برای وصال .

اونها می دونستند عشق یعنی چه و عشقشون بدون ولنتاین هم تداوم همیشگی داشت ، با ضمانت مادام العمر .

عشقشون هوس نبود ......

عشقشون عشق بود ............

همیشه جزو دعاهام و آرزوهام این بوده که خدا یادم بدهد که چه جوری عاشق بشم و مزه ی عشق واقعی رو بهم بچشونه .

 

علی یارتون .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 21:50  توسط مرصاد  | 

 هو الشهید

سلام دوستان 

عذر تقصیر جهت تاخیر .

جاتون حالی این ده شب محرم خیلی حال داد . بعد از دهه هم یه جمکران مَشتی زدیم تو رگ و حالشو بردیم .

جای همتون خالی . خداییش خیلی با صفا بود .

دیروز داشتم فکر می کردم و افسوس می خوردم واسه این که دهه محرم تموم شد و نگران بودم .

به قول آقای میر حسینی نگران این بودم که به اندازه کافی واسه آقا امام حسین (ع) گریه نکردم . نگران این بودم که کیفیت گریه هام اون جور که شایسته ی آقا هست نبوده .

می دونی!

ده روز تمام تو مراسم آقا فریاد زدیم : (( انی سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم و ولی لمن والاکم و عدواً لمن عاداکم الی یوم القیامه ))

نگرانم .

نگران که نتونم این وظیفه ی سنگینی رو که قبول کردم ، به اجرا برسونم . بابا خیلی حرفه ها .........

قول دادم که دوست دوستاش باشم و دشمن دشمناش .

هممون قول دادیم . پس باید باهم باشیم ، متحد و یکصدا ، تا رو قولمون بمونیم .

دم همه ی اونهایی که همه جوره زندگی رو بر همه ی کسانی که به ساحت مقدس پیامبر اکرم توهین کرده بودند ، زهر کردند ، گرم .

خدا قوت دوستان . 

علی یارتون .
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 18:58  توسط مرصاد  | 

هو الشهید .

سلام دوستان عزیز  :

دیروز که روز غبار روبی مزار شهدا بود ، از صبح  کلی با خودم حالی به حولی بودم و کیفم کوک بود . آخه یه دو سه هفته ای بود که نرفته بودم دیدار شهدا و همچین یه عالمه حرف رو دلم انبار شده بود .

غروب ، خانوادگی راه افتادیم سمت مزار شهدا .

حسابی تو حال بودم . چون حرفهام زیاد بود از توی راه شروع کردم به گفتن .

خلاصه حسابی حس گرفته بودم . جمعیت زیادی جلوی در وادی و داخلش بودند . خوشحال شدم از اینکه ارتباط جوونها با شهدا خیلی بیشتر از اون چیزی است که من فکر می کردم .

ولی کاش جلوتر نمی رفتم . کاش نمی دیدم دخترهایی با آرایش غلیظ و لباسهای تنگ و کوتاه و پسرهایی که چشمشون همه جا کار می کرد .

دیروز به جای اینکه دلم خالی بشه پرتر شد . فقط اشک می ریختم از دیدن افرادی که آنجا بودند .

دختر شهیدی رو دیدم که سر مزار پدرش آرام آرام اشک می ریخت و با پدر درد دل می کرد و از کنارش دختر و پسری با سر و وضع معلوم الحال رد می شدند و بلند بلند قهقهه می زدند .

 همسر شهیدی رو دیدم که بالای قبر شوهری که شاید فقط دو ماه شاید هم سه ماه با هم زندگی کرده بودند نشته بود و سنگ قبر را با گلاب می شست و دو سه تا پسر که دنبال هم کرده بودند و با شوخی و خنده روی سنگ قبرها می دویدند .

و چشمهای اون همسر رو دیدم که به رد پای گلی اون پسرها روی سنگ قبر خیره شده بود و اشک می ریخت .

نمی گم همه این جوری بودند .

دختر و پسرهایی هم بودند که که مایه ی افتخار و سرافرازی شهدایمان بودند . ولی حرف من اینه که همون عده ی محدود حتی این قدر هم درک و شعور ندارند که تو همچین روزی در همچین جایی حداقل یه ذره آدم باشند !!!!!!!!!!!!!

دیروز فکرم رفت به دهه ی محرم سالهای پیش . چرا سالهای پیش ؟ همین پارسال که توی میدون محسنی روز عاشورا دختر ها و پسرهای جوون ارگ و گیتار می زدند و شمع روشن می کردند و با هم می رقصیدند و به معترضان می گفتند : (( ما دوست داریم این جوری عزاداری کنیم . ))

سردار طلائی هم برای آروم کردند اون جمعیت رفت و باهاشون عکس یادگاری انداخت !!!!!!!!!!!!!!

یاد اونهایی افتادم که شبها کنار خیابون می نشینند و در حال شکستن تخمه !!! منتظر رسیدن دسته ی عزاداری هستند .

یاد افرادی افتادم که از شلوغی شبها برای با هم بودن استفاده می کنند !!!!!!!!!!!!!!!

من نمی گم همه این جوری اند . اصلا به نظر من این افراد در اقلیت هستند . خیلی کمن. ولی چون با فضا ، با محیط و با عرف و فرهنگ و دین نمی خونن خیلی تو چشم میان . همه جا هم هستن .

می شناسم جوون هایی رو که به خاطر همین مسائل نمی یان تو دسته ها .

نمی یان بیرون برا عزاداری . به گوشه مسجد دل خوش کردند .

چرا این اقلیت ، این گروه کوچک باید این قدر به چشم بیان ؟

بچه مسلمون نباید میدون رو خالی کند .

بچه بسیجی باید جلو این اقلیت رو بگیره .

نباید اجازه بدیم  محرم حرمتش رو از دست بده .

علی یارتون .  

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 14:27  توسط مرصاد  | 

هو الشهید

سلام  دوستان                                                                                                    

جایی بودم به دور از کامپیوتر .

امسال که محرم و بهمن با هم افتادند درسته که  یه جورایی قاطی شده ولی من فکر میکنم زیاد با هم فرقی ندارند .            

جان فشانی هایی که مردم ایران برای باز پس گرفتن دین و کشورشان کردند کم از حماسه ی عاشورا نبود .                          

هدف همان بود . زنده نگاه داشتن دین و عمل به دستورات اللهی . فقط یکی در کربلا و یکی در ایران . رهبر یکی امام حسین (ع) و رهبر دیگری فرزند خلفش امام خمینی (ره)

نمی دونستم اول کدامشون را باید ستایش کنم که این مطلب زیبا رو که از دستنوشته های معلم ۲۱ شاله ی شهید محمد تقی خوش خواهش است رو تو دفتر چه اش پیدا کردم و چه زیباست این توصیف ها .             

شما هم بخونید و مثل ببرید .                                                                                                

به نام آنکه جانم در دست اوست .

به بهانه ی دهه ی فجر .

از دير باز خورشيد را رسم بر اين است که بر عالميان پرتو افکنی کند و نور بپاشد و آفتاب زرينش را بر محفل عالميان به ارمغان برد و آنان را از وجود پر خير و برکتش بی نصيب ننمايد و اين عجيب نيست – چه گفتيم که خوی پسنديده و نيکو در ذات خورشيد است و هم در سرشت اوست که به جهانيان گرمی و نور دهد و کليه ی مخلوقات و جنبندگان را به شور و شوق وادارد و به تنشان گرما دهد و مسيرشان را روشن نمايد و شراب عشق و زندگی را در شريانهاشان به حرکت و جريان وادارد و به زندگی معنا دهد . عجيب آن هنگامی است که جز اين باشد .

مگر می شود که خورشيد روشنی نبخشد و نور نپاشد و امواج زرينش را بر پهن دشت زمين و زمينيان و ديگر جهان منظومه شمسی و آنچه در آنهاست ارزانی ندارد و روانه ننمايد و خورشيدهای ديگر در جهانهای ديگر ؟

آری ! اگر جز اين بود شگفت آور بود .

خورشيد دشمن تيرگی ها و شب پرستيهاست . آنگاه که تيرگی شب دامنش را رفته رفته بر بسيط جهان می گسترد و دنيا در تيرگی و سياهی فرو می رود و دامن ظلمت بارش را سپر روشنايي می نمايد و مانع رسيدن نور می شود جهانيان منتظر تشريف فرمايی خورشيدند . چه ديگر يافته اند خورشيد خاموش شدنی نيست و هر کس به قدر توان و استطاعتش آمدن خورشيد را جشن می گيرد و قسمت کوچکی از جهان را که شب ظلمت بار آن را فرا گرفته است روشن می نمايد و به اميد رسيدن فجر خانه اش را آذين می بندد . و به پيشوازش  می رود . و از آن طرف شب پرگانی شب پرست که به خيال خود بر نور پيروز شده اند و خورشيد را از مهلکه بيرون رانده اند ، سرمست و مغرور از اينکه سر انجام مسخر گشته اند ، در تيرگی شب بال می گشايند و جهان را از صداهای ناهنجارشان پر می سازند ، اما سرمستيشان ديری نمی پايد . زيرا خورشيد حقيقت امواج طلاييش را به مهمانی جهانيان می فرستد و ظلمت پرستان را وادار به گريز می نمايد و فجر گرما و اميد و حقيقت طلبی و حقيقت جويي می دمد.

چه کور و کرند شب پرستان و چه بی شعورند شب پرستان که نمی فهمند ظلم و ظلمت محکوم به فنا و انهدام است و ما به آنان و همه ی ستم کاران اعلام می داريم به عنوان حقيقت جويانی حق پرست در سرزمين پاکی ها و آزادگان ، در سرزمين محمد رسول الله ، بی عدالتی ها و ستم گری هايشان را ريشه کن خواهيم کرد و ستمگران را به ديار عدم خواهيم فرستاد و طلوع فجر را به خداجويان در سراسر عالم به سوغات خواهيم برد تا نور حق تعالی روشنی بخش محفلشان باشد و زمينه را برای ظهور حضرت مهدی ( عج ) آماده خواهيم کرد .

و اينک داستان فجر :

جهان را سراسر تاريکی و ظلمت فرا گرفته بود ، به گونه ای که اميد روزنه ی نوری نمی رفت . مستضعفين عالم از جمله کسانی بودند که سهم بيشتری از تيرگی شب داشتند و ابر قلدرانی زالو صفت برای هر چه بيشتر مکيدن خون مظلومان با هم به مبارزه بر خواسته بودند و در رأس آنها ايران و روم قرار داشتند و در چنين اوضاع و احوالی پيامبری از جانب پروردگار توانا مأموريت يافت که خلق مستضعف را رهبری کند . او کتاب و ميزان آهن با خود داشت و هدفش عدالت بود . با يک دست قرآن کلام خدا و با دست ديگر شمشير بر گرفته بود . با يک دست ويران می ساخت و با دست ديگر از نو بنا می کرد و حيله ها و نامردی های شاهان جلاد آن زمان، ايران و روم و سرمايه داران مکه را نقش بر آب می کرد . چنانچه خود می گفت : هر مذهبی رهبانيتی دارد و رهبانيت مذهب من نبرد است . او جهان را سراسر پر نور نمود و نامش محمد امين بود .

و اما بعد از پيامبر اسلام و در زمان امامان معصوم و پس از آنها شب ظلمانی دامنش را بر پهن دشت زمين گسترانيد و تاريکی مانند قبل از اسلام آغاز گشت .

در اين زمان نيز فرزند خلف پيامبر لباس جدش را بر تن کرده و تبر ابراهيم را بر دوش گرفته و براه افتاد تا بتهای قرنمان ، خصوصا بت بزرگ يعنی آمريکا ی جهان خوار اين غول امپرياليسم را بشکند و وجود کثيفش را از عرصه ی زمين پاک نمايد .

او کوهی استوار و مقاوم بود ، چون دريا پر خروش و چون جنگل رازدار بود .

دل شير در سينه داشت . لباس محمد را پوشيده و تبر ابراهيم بر دوش گرفته بود ، صلابت موسی را در چهره و قلب مهربان عيسی را در سينه داشت . او پايی رونده بود که آمده بود امتی را زعامت و رهبری کند که امت محمد بودند و شيعه ی علی . او نامش روح الله بود .

و چنين بود که شب پرستان به تکاپو افتادند که اين اسوه ی انسانيت را که پيامبر گونه سخن خدا را می گفت از ديارش تبعيد تا بلکه صدای رسايش را خاموش گردانند و ظلمت را دوباره مسلط دارند .

به اين خيال چنين کردند و روح خدا را به ترکيه و پس از آن به عراق تبعيد کردند . وی پانزده سال خستگی ناپذير و تشنه و عاشق به رفتن ادامه داد . شاگردانی تربيت کرد که آنها نيز پاکباخته و عاشق بودند اين رفتن او سرانجام به بار نشست و ميوه ای شيرين داد .

در زمانی که خلق ستمديده ی ايران نيز می رفت که شب را باور کند بناکاه جرقه ای در ظلمت جستن نمود و اين جرقه به تدريج آتشی سهمگين شد و تمام شب را درنورديد و به مردم فهماند که شب رفتنی است و فجر را باور دارند .

بله امام امت از مهاجرت دور و درازش که به پاريس ختم شده بود ، در دوازده بهمن به ايران بازگشت و تا 22 بهمن کاری کرد کارستان .

طاغوت 2500 ساله چنان در هم شکست که بنياد ظلم را در سراسر عالم به لرزه انداخت و اين است دهه ی فجر ..........

و ما شنيديم که شاه رفت و امام آمد . هميشه چنين است ،

ديو چو بيرون رود فرشته در آيد

هنگامی که او آمد

اين عصا و کوله بار و اين چاروقهايم را به او بسپار

وبه او بگو که من چهل سال پيش

 اين عصا را به دست گرفتم

اين چاروقها را بپا کردم

و اين کوله بار را بر دوش گرفتم

و به راه افتادم

چهل سال خستگي ناپذير و تشنه و عاشق

به رفتن ادامه دادم

و اکنون راه را بدين جا آمده ام

و تو پسرم ،  اينک

عصايم را بدست گير

چاروقهايم را بپوش

کوله بارم را بر دوش نه

و اين راه را از اينجا که من مانده ام ادامه بده

و تو نيز در پايان زندگی خويش آن را به پسرت بسپار .......

والسلام عليکم و رحمه الله و برکاته 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 19:22  توسط مرصاد  |