تبليغاتX
جوجه بسیجی

جوجه بسیجی

کی به کیه ...

این سایت هکیده شد ...

by:mersad granger

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 13:22  توسط مرصاد  | 

هو الشهید

سلام دوستان .........

( این آخرین سلام از این جایگاه است )

امیدوارم خوب و خوش و سرحال باشید ..........

( آخه من نیستم )

خوب عین این مراسمهای خاستگاری تلویزیون میریم سر اصل مطلب .........

هر اومدنی یه رفتنی داره ....... هر سلامی یه خداحافظی

( این جملات رو هم تو تلویزیون شنیدید زیاد ........ می دونم !!  )

البته این خداحافظی برای خودم هم غیر منتظره بود .......

چون قصدش رو نداشتم ........ ولی یه اتفاقی افتاد ...... یعنی در واقع من گم شدم ......... یه مدتی اسن خودم رو گم کردم ...... خودم رو فراموش کردم ......... اون قدر تو هدفم غرق شدم که خودش رو و فلسفه اش رو فراموش کردم ........ فکر می کنم نیازه یه مدتی از دور به خودم و هدفم نگاه کنم تا بفهمم اشکال کار کجاست ؟ اصلا اشکال کار رو بی خیال ....... خودم کجام ؟ ( اگه از حرفام هیچی نمی فهمید اشکالی نداره چون خودمم نمی فهمم ... )

خلاصه ی کلوم اینکه دارم می رم ........ دیگه جدی جدی اگر بار گران بودیم رفتیم ....... ( حالا زیاد ذوق نکنید شاید دوباره برگشتم ... )

از همتون که تو این مدت ۵ ماه دوستم بودید متشکرم ........ مطمئن باشید که هیچ وقت فراموشتون نمی کنم و به داشتن دوستانی مثل شما افتخار می کنم ( باور کنید از ته قلبم بود )

به امید یه سلام دوباره ..........

خداحافظ

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 12:18  توسط مرصاد  | 

هو الشهید ........

دوستان عزیز خداحافظ تا ۱۰ تیر

دعامون کنید

علی یارتون

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 18:42  توسط مرصاد  | 

هو الشهید ......

هیچی نمی گم ........ فقط می گم این غیرت هم چیز خوبیه ........ حیف که بچه های تیم ملی نداشتن .......

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 21:41  توسط مرصاد  | 

هو الشهید

بخشی از پیام مرحوم حاج احمد خمینی در ارتحال حضرت امام خمینی ( ره ):

بسم الله الرحمن الرحیم

انا لله و انا الیه راجعون .. روح بلند پیشوای مسلمانان و رهبر آزادگان حضرت امام خمینی به ملکوت اعلی پیوست و دل مالامال از عشق به خدا و بندگان رنج کشیده ی صالحش از تپش افتاد ..... اما دلهای دردمندی که سرشار از عشق به خمینی است تا ابد خواهد تپید و خورشید رهبری امام تابناکتر از گذشته بر عالم و آدم خواهد تابید .

خدایا ! اگر اینک بنده ی عاشق تو به جوار رحمت متعالیت ماوا گرفته است و توفان عشق دل دریایی اش در کرانه ی قربت به اطمینان سکون رسیده است . اما تو می دانی که این مصیبت عظمی توفان غم ارتحال پیامبر عظیم الشان اسلام را در دلها بر پا کرده است و مصیبتی این چنین با عظمت را تنها لطف تو می تواند تسلی بخش باشد ..........

 

غزل طاقت

با آنکه آبدیده ی دریای طاقتیم

آتش گرفته ایم که غرق خجالتیم

امروز اگر به سایه ی راحت نشسته ایم

مدیون استقامت آن سبز قامتیم

این دستها ادامه دست وفای اوست

امروز اگر بزرگتر از بی نهایتیم

ما بی تو چیستیم ؟ چه می دانم ای عزیز!

ما هیچ نیستیم سراپا حقارتیم

تنها تو بد ندیده ای از واعظان شهر

ما نیز در شمار شهیدان تهمتیم

علیرضا قزوه

این دستها ادامه ی دست وفای اوست

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 18:3  توسط مرصاد  | 

هو الشهید ......

سلام دوستان ...... شرمنده که دیر شد و شرمنده که کم بهتون سر می زنم ...... یه مدت ما رو ببخشید ....... امتحانهای سال سومی ها رو زندگی ما هم تاثیر گذاشته ....... مثلا من اجازه ندارم تو اتاقم کامپیوتر رو شن کنم ...... چون آبجی خانومتو اتاق بغلی دارن درس می خونن........ هر کس مایله بیاد با هم رساله ای در باب حقوق از دست رفته ی برادر بزرگتر ها بنگاریم ...... ( شرمنده یه هوا خط تو خط شد ) ..... خلاصه اگر دیر به دیر سر زدیم و یا دیر به دیر آپ کردیم بدونید واسه خرج کافی نت هاست ........

چهارشنبه سالروز آزادسازی خرمشهر است و کافی است ماجرای اون روز و اون عملیات رو از یه نفر بشنویم تا ایمان پیدا کنیم که خرمشهر رو فقط خدا آزاد کرد ...... و البته غیرت و همت و ایمان ولاور مردهایی که تا آخرین قطره ی خونشون برای آزادی وطنشون تلاش کردند .......... این ماجرا رو چند وقت پیش تو یه وبلاگی خونده بودم که یادم نیست کدوم وبلاگ بود ( این چند وقت که می کم یه چیزی تو مایه های ۷-۸ ماه پیشه ) به هر حال خیلی باهاش حال کردم و به ایرانی بودم حسابی افتخاریدم !!!!!

با اجازه ی اون نویسنده ی اون وبلاگ که یادم نیست کیه !!!! :

یکی از همرزمامون که بچه خرمشهر بود تعریف می کرد :
می گفت : وقتی عراقیها وارد خرمشهر شدن خیلی جنایت کردن .از کشت و کشتار پیرو جوان و زن و بچه ها تا به تجاوز به دختران و مادران با عفت .از هیچ عمل وحشیانه ای کم نذاشتن .می گفت : من که این ها رو باچشم خودم می دیدم خیلی می ترسیدم چون خواهرم توی چندتا کوچه پایین تر از ما زندگی می کرد .و اون هم آدمی نبود که خیلی راحت زندگیش رو ول کنه و بره .
با عجله رفتم سراغش .وقتی به در خونه شون رسیدم با عجله با مشت به در می کوبیدم که زودتر در رو باز کنه .
وقتی در رو باز کرد بهش گفتم : پس چرا هنوز راه نیفتادید !دشمن دیگه وارد شهر شده .... پس چرا منتظرید !خواهرم گفت : علی رفته . هنوز بر نگشته . منتظر اونیم .علی دامادمون بود . از اون آدمهای کله شق .گفتم : شما جمع کنید برید اون هم می آد .
گفت : حالا بعدآ می ریم .هرچی اصرار کردم فایده نداشت . من هم باید با بچه محلامون می رفتم خط .این بود که ولش کردم بحال خودش و رفتم .دشمن وارد شهر شده بود و وحشیانه می اومد جلو .ما هم از صبح تا ظهر مدام با عراقیها در تعقیب و گرزبودیم .
دیگه دشمن به محل ما رسیده بود .من خیلی نگران خواهرم بودم .سر محلمون که رسیدم یه چیز دیدم که داشتم شاخ در می آوردم .
خواهرم با دوتا کوچلوهاش یه جیپ
۱۰۶ گیر آورده بودن .بچه ها گلوله می اوردن میدادن مادرشون اون هم چادرش رو بسته بود به کمرش و مدام شلیک می کرد .غرور همه وجودم رو گرفته بود .باعجله رفتم وسراغ علی روگرفتم .خواهرم که من رو دید اشکش سرازیر شد و گفت علی هنوز نیومده .بهش گفتم ازش برات خبر می گیرم از دوستاش سراغش روگرفتم گفتن که شهید شده ....

علی یارتون

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 17:1  توسط مرصاد  | 

هو الشهید

تقدیر از ورزشکاران / بدون شرح :  

 

حسین رضازاده : سازمان تربیت بدنی : 100 میلیون تومان / صندوق حمایت از ورزشکاران : 10 میلیون تومان / بانک ملی : 10 میلیون تومان / شهرداری تهران : سمند .

 

هادی ساعی : سازمان تربیت بدنی : 100 میلیون تومان / صندوق حمایت از ورزشکاران : 10 میلیون تومان / بانک ملی : 10 میلیون تومان / شهرداری تهران : سمند .

 

آرش میر اسماعیلی : سازمان تربیت بدنی : 100 میلیون تومان / صندوق حمایت از ورزشکاران : 10 میلیون تومان / بانک ملی : 10 میلیون تومان / شهرداری تهران : سمند .

 

مسعود مصطفی جوکار : سازمان تربیت بدنی : 70 میلیون تومان / صندوق حمایت از ورزشکاران :7 میلیون تومان / بانک ملی : 7 میلیون تومان / شهرداری تهران : پژو.

 

علیرضا رضایی : سازمان تربیت بدنی : 70 میلیون تومان / صندوق حمایت از ورزشکاران :7 میلیون تومان / بانک ملی : 7 میلیون تومان / شهرداری تهران : پژو.

 

یوسف کرمی : سازمان تربیت بدنی : 50 میلیون تومان / صندوق حمایت از ورزشکاران :5 میلیون تومان / بانک ملی : 5 میلیون تومان / شهرداری تهران : پژو.

 

علیرضا حیدری : سازمان تربیت بدنی : 50 میلیون تومان / صندوق حمایت از ورزشکاران :5 میلیون تومان / بانک ملی : 5 میلیون تومان / شهرداری تهران : پژو.

 

این هم تقدیر از جانبازان / بدون شرح :

 

جانباز کاشفی : فقط یک قلم هزینه ی بیمارستان من 850 هزار تومان شد که پدرم با قرض از این طرف و آن طرف این مبلغ را تامین کرد .

 

جانباز محسنی : وقتی یکی از بازو های اصلی ویلچرم شکست ، بنیاد گفت باید تا چهار سال دیگر که نوبت سهمیه ی ویلچرت است ، با همین چرخ شکسته بسازی .

 

جانباز موسوی بخاطر نبودن اکسیژن 8 صبح به کما میرود . بعد از کلی تماس به کلینیک بنیاد و التماس و گریه توسط خانواده ، پزشک 12 ظهر می آید .

 

جانباز حسینی ......... جانباز حاجی زاده ........ جانباز اسدی ............ جانباز سرایی .......... و هزاران جانباز دیگر ..............  

 

علی یارتون

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 10:38  توسط مرصاد  | 

هو الشهید  

 

هشدار ..........

آرام بخوای بسیجی من . آرام بخواب پاسدار بی سر من آسوده بخواب سرباز تکه تکه شده من در میان این بیابان بی سر و صدا و آرام ، میان این همه مین پاکسازی نشده و سیمهای خاردار ، مهمات و اسلحه ........... آرام بخواب عزیز من .

میان این خاکریزهای آرام و خاموش بدور از زرق و برق شهرها بین این تکه های انفجاری میان کانالهایی انبوه از مهمات ......... آرام بخواب همراه من ، ای عزیز تر از جان ، آرام بخواب که آسایش و راحتی فقط در بطن همین بیابانهاست .

بسیجی ، به نظر من همین جا که هستی باش . اصلا طرف شهر نیا وگرنه آنچنان دلت می گیرد که از آمدن پشیمان می شوی ...... شما اینجا خوابیده اید و در شهر برای پست و مقام و پول و بنز و ویلا بر سر هم می زنند . شما اینجا خفته اید و حال آنکه در شهر عده ای از اسمتان نردبان ساخته اند . عزیز من ؛ چندین سال در سرمای زمستان و گرمای تابستان بیابان فکه آرمیده ای .......... چندین سال است که سر از سجده ی نماز عشقت بر نداشتی و من پس از آن روز تلخ پذیرش قطعنامه که از اینجا رفتم ...... دیگر پس از سالها دوری به دیدار تو آمده ام . با چشمانی پر از اشک بر سر این خاکریز بین خمپاره ها و گلوله های آر . پی . جی . و مهماتی که این طرف و آن طرف افتاده اند . نشسته ام و به تو می نگرم ؛ ای استخوان در هم شکسته که هنوزچفیه ی خونی پوسیده بر گردنت مانده ؛ با من سخن بگو !

 

***

در عشق نمی توان زبان بازی کرد

باید  ایستاد  ؛  جا نبازی  کرد  ........

از روی شهید شرمتان باد ! مگر

با حرمت لاله می توان بازی کرد ؟

 علی یارتون

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 8:31  توسط مرصاد  | 

هو الشهید

سلام دوستان عزیز .......... من برگشتم ........

از این غیبت تقریبا یه ماهه شرمنده ......... دلم حسابی هم تنگ شده بود هم پر ........... آخه جایی نبود تا عقده هام رو توش خالی کنم .............

از همه ی کسانی که تو این ۱ ماه هوای من رو داشتند واقعا ممنونم .........

خصوصا از دوست جدیدم یه منتظر که با اینکه اولین باری بود با هم آشنا می شدیم ولی کلی به من حال داد ... و همین طور گمنام عزیز که شرمنده کردن ما رو ............ و البته همواره مخلص آبجی گلمون هستیم .........

انشاالله به زودی دوباره رو روال میفتم ( آخه این یه ماهه یه ذره تنبل شدم )

علی یارتون .......  

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 18:53  توسط مرصاد  | 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 0:19  توسط مرصاد  |